ساعت ۱۱:٤٩ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٦/٦/٢٩  
سلام...

یه چند وقتی از محیط وب دور بودم خوب با دلیلای قانع کننده که چشم هر بچه مسلمونیو خیره می کنه!!!

از اول تابستون که درگیر کارای پایان نامم بودم تا اول شهریورکه بزرگترین آرزوی زندگیمو با چشمام دیدم.

یه کم بر می گردم عقب به روز آخری که واسه مکه حج دانشجوئی اسم می نوشتنو منم با اصرارای بابا و با نهایت ناامیدی اسممو نوشتم، و به آخرای بهمن که یکی از دوستام خبر مسرت بخش در اومدن اسمم بین 670 نفر و این سعادت بزرگ رو بهم داد خبری که حلقه اشکو تو نگاه همه ایرانیا مثه من در می آورد.

خلاصه دیگه تو دانشکده حاج آقا بود که بارمون می کردن تا اینکه 3 ام شهریور بالهای الهی منم مثه 142نفر بچه های کاروان که هر کدوم از یه شهر ایران بودندرو به سرزمین نور دعوت کرداز 3 ام تا 17 شهریور اونجا بودم 7 روز مکه و 7 روزم مدینه با حالو هوائی وصف نشودنی.

حال و هوای مسجد النبی با ستونای سر به فلک کشیده وحیرت انگیزش در یه گوشه و قبرستانی غریب از 4 امام همیشه معصوم با هزاران یاردیرینه پیامبر و علی با زادگاه جاودانی عباس و فاطمه بنت اسدو کبوترانی همیشه آبی و مسجد الحرام خانه ای نه چندان بزرگ با عظمتی بس شگرف با ابهتی سجده آفرین.خداوندا بزرگیت را احساس می کنم در وجود حفره ی کوچکی که برای تولد علی گشودی احساس می کنم دربزرگی مقام ابراهیم ،در حجر اسماعیلت که 70 پیامبر را در خود جای داده است درمکان تولد مولود کعبه ات در محل تولد رسول مکرمت در خانه ای کوچکو غریب که چندی پیش کتابخانه ای بود و بس در چند قدمی.

(این متن فی البداعه!! نوشته شده اگه کمو کسری داره ببخشید)    



 
 
ساعت ۱۱:٥٢ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٦/۳/۱٦  

درد انتظار

نشاني از تو ندارم اما نشاني ام را براي تو مي نويسم: درعصرهاي انتظار،به حوالي بي کسي قدم بگذار! خيابان غربت را پيدا کن و وارد کوچه پس کوچه هاي تنهايي شو! کلبه ي غريبي ام را پيدا کن، کناربيدمجنون خزان زده و کنارمرداب ارزوهاي رنگي ام! درکلبه را باز کن و به سراغ بغض خيس پنجره برو! حرير غمش را کنار بزن! مرا مي يابي

زیر پاهام برگ های خشکیده ، که اونا هم دل خوشی از
درخت ندارن میگن درخت میگفت که دیگه وقت تعویض فصله موقع ریزش برگ های خشکه ولی من می دونم که همش بهونه بوده درخت از برگ های خشکیده خسته بوده

همه ي مداد رنگي ها مشغول بودند...به جز مداد سفيد...هيچ کسي به او کار نمي داد...همه مي گفتند:{تو به هيچ دردي نمي خوري}...يک شب که مداد رنگي ها...توي سياهي کاغذ گم شده بودند...مداد سفيد تا صبح کار کرد...ماه کشيد...مهتاب کشيد...و آنقدر ستاره کشيد که کوچک وکوچک و کوچک تر شد...صبح توي جعبه ي مداد رنگي...جاي خالي او...با هيچ رنگي پر نشد

سعي كن تنها باشي زيرا تنها بدنيا امدي و تنها از دنيا خواهي رفت.بگذار عظمت عشق را درك نكني.زيرا انقدر عظيم است كه تورا نابود خواهد كرد

نمي دانم چرا ما انسان ها عادت داريم آبي وسيع آسمان را رها كنيم و جذب آبي كوچك چشماني شويم كه عمقي ندارد با اينكه مي دانيم روزي بسته خواهد شد اما آسمان كي بسته خواهد شد

گویند که مکتب عشق را 10 کلاس است 1-نگاه 2-عشق 3-مهر و محبت 4-عاطفه و احساس 5-دوستی 6-خواستن 7-بوسه 8-ازدواج 9-زندگی 10-مرگ!!!
براي عشق گريه كن ولي به كسي نگو. براي عشق مثل شمع بسوز ولي نگذار پروانه ببينه. براي عشق پيمان ببند ولي پيمان نشكن . براي عشق جون خودتو بده ولي جون كسي رو نگير . براي عشق وصال كن ولي فرار نكن . براي عشق زندگي كن ولي عاشقونه زندگي كن . براي عشق بمير ولي كسي رو نكش . براي عشق خودت باش ولي خوب باش

روزي از عشق خودم را حلق آويز مي كنم و آخرين آرزوي من اين است در روي طناب اسم تو را حك كنم تا حداقل در مرگم فكر كنم هميشه در كنارت خواهم بود

به او بگوييد دوستش دارم به او که قلبش به وسعت درياييست که قايق کوچک دل من در آن غرق شده . به او که مرا از اين زمين خاکي به سرزمين نور و شعر و ترانه برد . و چشمهايم را به دنيايي پر از زيبايي باز کرد

زندگي چيست ؟ اگر خنده است چرا گريه ميكنيم ؟ اگر گريه است چرا خنده ميكنيم ؟ اگر مرگ است چرا زندگي مي كنيم ؟ اگر زندگي است چرا مي ميريم ؟ اگرعشق است چرا به آن نمي رسيم ؟ اگرعشق نيست چرا عاشقيم؟:-؟؟

دیشب من در بند کور دلان عشق ستیز بودم به گناه عاشق بودن چون عشقم را در پستوی خانه نهان نکردم چون راز دلم در چشمانم پیدا بود مرا به گناه نشستن نزد زیباریی دستبند زدن گفتند که چرا عاشقی؟ گفتند که شعله ای در دلت داری گفتند که آتش گناه است و تو آتشی در دل داری دهانت را می بویند مبا دا گفته باشی دوستت دارم دلت را می پویند مبادا شعله ای در آن نهان باشد روزگار غریبیست نازنین

آرزو دارم ماه همیشه کامل ودرخشان باشه وشما همیشه راحت وخوب باشی هر وقتی شما خواستی تغییر بدی روشنایی رو بخاطر داشته باش من بهترین شبها رو برات ارزو کردم

مثل یه گل رز به اب نیاز داره مثل فصول سال که به تغییر نیاز دارن مثل یه شاعرکه به قلم نیاز داره من به تو نیاز دارم

دونستي اشک گاهي از لبخند با ارزش تره؟ چون لبخند رو به هر کسي مي توني هديه کني اما اشک رو فقط براي کسي مي ريزي که نمي خواي از دستش
بدي



 
 
ساعت ٩:٠٦ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٦/۳/٢  

گزارشی از دومین همایش کشوری بروسلوز

 به خاطر حجم زیاد درسا ساعت 8.30 دقیقه روز دوم رسیدیم به مکان همایش، دو کیلومتر این ور و اون وره دانشگاه شهید بهشتی که جا واسه پارک نبود فکر می کنم اونائی هم که ماشین نداشتن از بر و بچ قرض گرفته و اومده بودند ، ثبت نام اولش بعد از کلی بالا و پائین کردن و فرم پر کردن(که معلوم شد دانشجوئیم فرما رفت واسه ساندویچ پیچی!!)نیم ساعتی به طول انجامید.

امتیاز10واسه پزشکا و دامپزشکا خیلی ها روناخواسته کشونده بود همایش!!، می شداینو از خواب وسط کنفرانسا فهمید که تا نوید استراحت و پذیرائی رو می دادند همه سر حالو خوشحال میدویدند سمت میز ها، جالب بود وقتی رئیس پانل آخرجلسه می گفت هر کس سئوال داره بپرسه همه با بلند شدن از رو صندلیا با زبان بی زبانی بهش می فهموندند که هیچ علم و دانشی نمیتونه جای پذیرائیو بگیره و از اون جالب تر اینکه خیلی از این دکترارو می شد سر میز پذیرائی واسه اولین بار دید که اونقدر سرگرم پائین فرستادن شیرینی، چائی، نسکافه ،میوه و کیک بودند که هیچ استاد و دانشجوئی رو جواب سلام نمی دادن!!!

در کل همایش جالب و مفیدی بود مخصوصا با صحبت های دکتر ذوقی که کل سالن رو به وجد می آورد آدم از دید نش افتخار می کردوبیس حرفاش روی همکاری با دامپزشکان به عنوان اصلی ترین عامل مبارزه با این بیماری مهلک بود. در طول همایش هم بسیاری از اساتید و پزشکان شاغل در بیمارستانها و مراکز آموزشی گزارشی از کیس های جالب و شمائی از اصول بیماری و روشهای پیشگیری می دادند که حداقل، من کلی از عوامل تازه کشف شده ی بروسلوز(یا همون تب مالت)روبه یادداشتام اضافه کردم و وقتی فهمیدم تنها واکسن بروسلوز رو آمریکایی ها به ایران نمی دادن و جدیداپژوهشگرای کشور بهتر از اونو کشف کردند واقعا به ایرانی بودنم افتخار کردم .

دیروز هم روز اختتامیه بود که بازم خیلی ها پیداشون شد واسه گرفتن سر تی فیکیت هائی که پخش میز بود و همه ریخته بود ندروسرهم ،هر کی مال پسر خاله، دختر عمو، پسر، دختر، خواهر شوهر و ...!!!!روچنگ می زد و سالن غذاخوریم که صفش خبر از شکم گرسنه اساتید برجسته دانشگاه ها می داد!!!از مهمترین موارد جالب همایش بود.البته خوب از موارد جالب دیگه به رخ کشیدن اطلاعات روئسای پانل بود که چند جا کم مونده بود به دعوا کشیده شه!!!!!خوب مام مثه شما منتظر همایشای بعدی هستیم

در آخرم ممنون حرفامو خوندیننننن!!!

  



 
 
ساعت ۱۱:٢٦ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٦/٢/۱۸  

 

حسنک کجائی؟؟؟؟

گاو ماما می کرد

گوسفند بع بع می کرد

سگ واق واق می کرد

وهمه با هم فریاد می زدند حسنک کجائی؟؟

اما حسنک چند وقتی است به خانه نمی آیداو به شهر رفته است و در آنجا تحت تاثیر جو شلوار جین می پوشدو تی شرت های تنگ به تن می کند.او هر روز صبح به جای غذا دادن به حیوانات به موهای خود ژل میزند.موهای حسنک دیگر مثل پشم گوسفند نیست چون او به موهای خود گلت می زنددیروز که حسنک با کبری چت می کردکبری گفت:تصمیم بزرگی گرفته است.او تصمیم داشت حسنک را رها کند چون چند روزی بود با پتروس چت می کرد.پتروس دید که سد سوراخ شده ولی چون با کبری سرگرم چت کردن بودو انگشتش هم در اثر چت کردن درد گرفته بودبه سد اعتنائی نکردوپتروس در حال چت کردن غرق شد.

برای مراسم تدفین کبری تصمیم گرفت به آن سرزمین برود.اما کوه روی ریل ریزش کرده بودریز علی دید که کوه ریزش کرده اما سردش بود و نمی خواست لباسش را در آورد.ریز علی چراغ قوه داشت ولی حوصله دردسر نداشت قطار به سنگ ها برخورد کرد و منفجر شد.کبری و بقیه مسافران مردند اما ریز علی بی توجه به خانه رفت.اما خانه سوت و کور بود کوکب خانم همسر ریز علی چند وقتی بود که میهمان ناخوانده نداشت او حتی مهمان خوانده هم نداشت او حوصله مهمان و پول سیر کردن شکم آنها را نیز نداشت

او در خانه تخم مرغ و پنیر دارد اما گوشت ندارداو کلاس بالائی دارد فامیل های پولدار دارداما آخرین باری که رفت گوشت قرمز بخرد چوپان دروغگو به او گوشت خر داده بود.در این دنیا هم چوپان های دورغگوی زیادی است برای همین دیگر در کتاب ها خبری از آن داستان های قشنگ نیست....

گاو ماما میکرد

گوسفند بع بع می کرد

سگ واق واق می کرد

 و همگی فریاد می زدند حسنک کجائی ؟؟؟؟؟

اما.....

راستی از حسنک که بگذریم

هفته آینده دانشکده علوم پزشکی شهید بهشتی از 29 تا 31 اردیبهشت کنگره بروسلوز داره. سر تی فیکیتش هم با ارزشه گفتم هر کی ندونه خواست بیاد ما گفته باشیم...!



 
 
ساعت ۱٢:۱٧ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٦/٢/٧  

یک هفته پر!!!

سلام یک هفته ای میشه که از دنیا و دوستای

اینترنتی بی خبر موندم خوب البته دلیلم قانع کننده بود

فردا مسابقات قهرمانی اسکیت بانوان داریم دیگه مام

که همه کاره هیئت!!!!مجبور بودم این یک هفته رو

یکسره بدوم دنبال همه چی!

جالب بوددیروز که با یکی از این خانم دکترا(همکارام) صحبت می

کردم به وب لاگ به چشم یه محل مناسب واسه چت و

همسر یابی نگاه می کرد!البته یه چند وقتیه که میشه

اینو تو بعضی وب لاگا دید که به نظر منم خیلی جالب

بود.محیطی امن و فکر می کنم خیلی کم خطر تر از

یاهو مسنجر!البته خوب، میشه این جوریم بیان کرد که

با وضع موجود جامعه خیلی ها که وارد وب لاگ میشن

اونو یه محیط پر محتوا، صمیمی و خالی از هرکلاس

گذاشتن احساس می کنن درست مثل خود من!...که

باید گفت آدم وارد یه محیط آشنا میشه تا ازدردو دل و

حرفای عاشقانه بگیر تا مقالات علمی و خاطرات

دانشکده وبیمارستانو درمانگاه، از احساس قدرت

کردن(از ترم بالائی بودن) تو محیط دانشکده تا دعوت

تو یه گودبای پارتی!!!!رو تو وبشون بذاره.

امیدوارم با همه این فهم و درک اعضاوب لاگ بخصوص

تو قسمت پزشکی که پربیننده ترین قسمتشه این

محیط صمیمی رو تا آخربشه با همین شیرینی هاش

حفظ کرد...

 



 
 
ساعت ۳:۱۸ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٦/۱/٢٧  

سلام امروزصبح همین رسیدیم کلینیک یه کیس آوردن...بعد از کلی

 

هیستوری و معاینات بالینی مشخصات زیر بدست اومد:

 

یه سگ تریر پشمالوی 1 ساله حیوون دچار پلی اوری و پلی دیپسی

 

شدید بود که همرا ه ویک نس، کسالت، کانوولشن، آنورکسی،

 

استفراغ، یبوست و حالت استیف گیت سگ رو اذیت می کردن.

 

هر کدوم از آقایون دکترا یه نظری می دادن که مهمترینشون

 

شامل:دیابت ملیتوس،هیپر تیروئیدیسم،آنمی همولیتیک،آتونی معده و

 

هیپرکلسمی بود که بعد از آزمایش سی بی سی و پی تی اچ معلوم شد

 

حیوون از یک هیپر تیروئیدیسم اولیه حاد رنج می بره البته رادیو

 

گرافی قفسه سینه هم انجام شد.

 

خلاصه نسخه مریضم پیچیدیم

 

که شامل:کلسی تونین واسه هیپر کلسمی( آی

 

ام)،یک سرم نرمال سالین،متوکلو پر آمید

 

واسه استفراغ،بیزاکودیل واسه

 

یبوست،دیازپام واسه تشنج و ب کمپلکس

 

واسه اشتهای سگ بود

 

خلاصه موارداورژانسی رو مثل سرم سالین و بیزاکودیل و دیازپام

 

بهش دادیم تا صاحب حیوون که یک خانم 35 ساله بود بقیشو طبق

 

دستور به حیوون بده خلاصه یک کیس خوب تو یک روز بهاری

 

خوب تریت منت شد!!!!!

 





 
 
ساعت ۳:٤٦ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٦/۱/٢٥  

دل تنگی آدما بعضی وقتا

باعث میشه یکی رو که

خیلی دوسش داری از تو

 قلبت بکشی بیرون و با

 تمام وجود بغلش کنی درست

مثه اکسیژنو هیدروژن که

اونقدر محکم همدیگرو بغل

کردن اشکشون در اومده

واینو بدونی که مثه

آفتابگردون که تمام روز

به خورشید خیره میمونه

و وقتی غروب میکنه به

انتظار طلوع مجددش تو 

آخرین نقطه ای که

دیدش به انتظار آفتاب

کردنش میشینه دوسش داشته

 باشی و

 بهش خیانت نکنی!



 
 
ساعت ٢:۱٢ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٦/۱/٢۱  

چتر ها را باید بست

 زیر باران باید رفت

 فکر را خاطره را زیر باران باید برد

با همه مردم شهر زیر باران باید رفت

دوست را زیر باران بایددید

عشق را زیر باران باید جست

همیشه آرزوم اینه که ابر باشم چون اونقدر شجاعه که جلو همه مردم گریه میکنه!



 
 
ساعت ۱:۳٤ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٦/۱/۱٧  

سلام .دیروز اولین روز شروع کلاسای دانشکده بود ما هم که دیگه چند تا پیراهن پاره کردیمو به قول بروبچ ریش سفید دانشکده ایم !!!با کلی ناز پامونو بر آسفالته پاکش گذاردیم. خلاصه بعد خوشو بشو روبوسی بارئیس دانشکده دکتر تاجیک رفتیم سر کلاس جراحی دکتر ادیب یه سزارین داشتیم این ترم اولیا هر کدوم با یک موبایلو دوربینو خلاصه هر وسیله ای که بشه فیلم و عکس گرفت به جون این گوسفند بدبخت افتاده بودن و در نیم رخ های مختلف ازش عکس می گرفتن.ماهم که غرق درshaveکردنوبعدش هم بازکردن فلانک چپش بااسکالپل بودیم که پریتونیت مزمن محوطه شکمیش یه یاس رو تو صورت همه بچه ها نشوند بیچاره حیوون چند وقت بود از وضعیتش می نالید با کلی احتیاط رحمو شکافتیمو بره رو کشیدیم بیرون بعدش هم که با برعکس کردنو زدن پشتش که همیشه کار منو دکتر آقائیه اکسیژنو فرستادیم پائین همه خستگی عمل از تنمون در اومد دکتر هم که در طول عمل با حرفاش یاریمون میکرد گوساله رویه گوشه روی یک پارچه خشک گذاشت.بخیه رحم که تموم شد آنتی بیوتیک تراپی کردیم: یه ویال اکسی رو تو شکمش خالی کردیم و یه دونه هم دگزاim زدیم و بعد هم بخیه کردیم ولی خب با اون هیستوری ضعیف که دامدار می دادپروگنوزبیماری صفر بوددامدارم که بره رو مثل بچش محکم تو بغلش گرفته بود با کلی تشکر و انداختن گوسفند نگون بخت پشت ماشین!!!! اونجا رو ترک کردحالا بیا نوزاد متولد کن اینم دستت درد نکنش!!.... خلاصه این بود خاطره اولین روز کاری و تولد یک پاک منش دیگر...



 
 
ساعت ۸:٤٤ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٦/۱/۱٦  

یکسری جوک اس ام اس واسه عزیزان

یارو می ره نونوائی شاطره میگه آقا تا اینجا بیشتر نمی رسه یارو میگه آقا جمع تر وایسین به ما هم برسه!!!

ترکه ساعتش کار نمی کرده واسش کار پیدا میکنه!!!

ترکه خودشو میزنه به موش مردگی گربه می خورش!!!

اصفهانیه از زندگی خسته می شه با برق همسایه خودکشی می کنه!!!!

میدونین ترکا به ۷۵۰ گرم چی میگن؟مگن نیم کیلو و نیم!

یارو از مسافرت برمیگرده می گن چی آوردی میگه تشریف!



 
 
ساعت ۸:۳۳ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٦/۱/۱٦  

در اتاقی که به اندازه ی یک تنهائیست

             

            دل من

                                 

    که به اندازه یک عشق است

                                  

به بهانه ی ساده خوش بختی خود مینگرد

                                              

به زوال زیبای گل ها درگلدان

 

به نهالی که تودرباغچه ی خانه مان کاشته ای

 

                       و به آواز قناری ها

 

که به اندازه ی یک پنجره می خوانند

 

 



 
 
ساعت ۱۱:٠٩ ‎ق.ظ روز ۱۳۸۳/۸/۱۳  

سلام. درد دلو معمولا اولش می نويسن خوب ما از پشت کوه اومديم ديگه.خلاصه اولش قرار بود اين وب لاگو واسه دل غمديده ! خودم بنويسم ولی دلم می خواد... به اصفهون برگردم!!!

خوب فعلا گود بای



 
 
ساعت ٩:۳۸ ‎ق.ظ روز ۱۳۸۳/۳/٦  

من به دنبال کسی می گردم تا بياد علف تنهايی من را بچرد!